
|
|
+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 14:1 توسط نیلوفر | |
آبجی جونم سبا جونم تولدت مبارک مبارکه مبارک من دیروز ژوژمان داشتم و هفته ی سختیو پشت سر گذاشتم واسه همینم نتونستم تو تولد آبجی جونم شرکت کنم حال امروز خودم یه جشن کوچولو واسش ترتیب میدم امیدوارم خوشش بیاد
|
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 13:52 توسط نیلوفر | |
| سودای نازی گل پیازی تولدت مبارک
تولدت مبارک ۱۳ خرداد آمدی تو بدین دنیای شلوغ ماه گرم خدا این روز پر فروغ آمدی تو بدین دنیا چشمان ناز تو واشد گریه ات از بهر چه بود غنچه ی لبها واشد رو زی که آمدی شور و شادی آوردی لبخند به روی لب چون فرشته آمدی حالا شدی بزرگ یک دختر شیرین شیرین چون عسل قند لبان تو تولد تو باشد مبارک باشد مبارک تولد تو سودای نازی و قند دل پدر قد می کشی تو و پیر می شود پدر تولدت مبارک نیلوفر۱۱/۳/۱۳۸۷
|
|
+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 19:16 توسط نیلوفر | |
| تقدیم به ملیکای جیگر طلای نانازی عشقی خودمون
عسل عسل گل نازی و شیرین جون عسل گل خوشبوی ناز دائی من توشیرین تر ز شهد روی هر گل توئی عشق کیانوش عشق مادر تو آن شیرین نفس شیرین هیاهو توئی عشق بلا و شوخ شنگول بنازم ناز آن چشمان نازت که شد دیوانه ی عشقت کیانوش مثال غنچه گل پر ناز و عشوه نگاه شوخ تو ناز فرشته عسل گیسو عسل چشمی عسل نوش لبانت سرخ چون غنچه توشهد گل بنوش نیلوفر ۹/۳/۱۳۸۷ ساعت ۹:۳۰ |
|
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 9:40 توسط نیلوفر | |
| چشم ها را باید شست
جور دیگر باید دید این برایم بهتر است این برایم بهتر است از غصه و اندوه و درد قلبم از دردم همی نالد اودگر آرام نمی گیرد چشمم از راز درون گوید اشک آرامم می غلتد سر بروی شانه های گونه های من آنچنان آرام و لغزنده ای جهان اندوه من از چیست؟ چشمها را باید شست جور دیگر باید دید این چگونه ممکن است وفتی این جهان از درد می نالد این چگونه ممکن است وقتی کوه از درد زمین سر بر فراز آورد این چگونه ممکن است وقتی غم درون آدمی باقیست من چرا بیهوده می گویم غم اگر در ذات من باشد من بباید که نهادش را از بن و ریشه برون آرم این همان راز درونم هست این همان جنگ درونم هست باز می گوییم این را یک صدا با هم چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید قلب من گر یار من باشد همچنان باقی و جاری من همه دردم براندازم من همه رنجم برون سازم نیلوفر۸:۲ صبح روز ۲۴/۲/۱۳۸۷
|
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 15:25 توسط نیلوفر | |
| از همه ی دوستانی که منو تشویق به آپ کردند ممنونم ببخشید که دیر شد روزهای بی تو در تمنای حضور تو در تکاپوی وجود تو در نبودت غمگین در حضورت سر شار بی نظیر و پر غرور باز هم بوی بهار نگاه نور طلوع حنجره ی خورشید سوزش باد غروب غروب تنهایی شب بی پروایی وسکوتی سنگین باز بی تابی و درد باز اندوهی و رنج باز آزار خودم تا به کی اینگونه؟ تا به کی افسرده؟ تا به کی حزن انگیز؟ این جهان میگذرد؟ یا من؟ من چرا غمگینم؟ وچرا افسرده!!! باید از این منزل رختی بر فکنم روزگار میگذرد من هنوز غمگینم وچقدر افسرده بایدم کاری کرد شاید اندک یا پر این جهان میگذرد یامن؟ آری این منم میگذرم این جهان نیست منم من تنها و غریب من بی یار و ندیم آه این قلب من است آه این دست من است آه این قلب من است در دستم افسوس که دیگر این شد بایدش کاری کرد بایدش راهی برد آه این دیگر چیست؟ این چگونه قلبیست؟ این مگر قلب من است؟ آه افسوس ای کاش!!! اینها دیگر چیست؟ هیچ کس میداند؟ این سوالها باقیست تا ابد میماند شایدم راهی هست شایدم من هستم این...آن راز وجود من نبودم هستم ودگر خواهم بود و دگر خواهم ماند چه کسی میداند؟ شایدم من باشم شایدم من هستم حسرتم جایی نیست غمم ارزانی نیست نه فسرده باشم ونه تنهاو غریب دگرم این باشم نیلوفر ساعت ۱:۰۰ بامداد ۲۳/۲/۱۳۸۷
|
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 17:8 توسط نیلوفر | |
| زندگی واژه ی تلخی ست که بر دوش من است
زندگی نغمه ی سردی ست که همراه من است زندگی غم ز بر آوردن و از غصه بمردن زندگی واژه ی غمگینی و این احساس من است غم و اندوه من از راه همی می آید سهمم از زندگی این بود و این سزای من است این هوا راه نفس های مرا می بندد بغض و کینی ست در هوا که فرجام من است ای خدا دردم از این است که یار با ما نمی ماند و این هم از غصه واندوه من ویارمن است درد نیلوفر عاشق بس که این بود بمرد آه این هم این هم از بخت گوهر بار من است نیلوفر ۸/۲/۱۳۸۷
نغمه ای نیست جز صدای شوم کلاغ که بر وجود کرختم فرود می آید غم سنگین دلم را به رخم میکشد و از درد همی می نالم و چه غمگینم و از این پس چه دل سردم و افسرده و چه افسوس کش و دل مرده صبح گرمی ست دم گرفته هوا و چقدر غمگینم و چقدر غمگینم و چقدر غمگینم نیلوفر۸/۲/۱۳۸۷ |
|
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 8:17 توسط نیلوفر | |
| مادر
سلام ای مادر نازم عزیزم بهتر از جانم سلام ای خوب خوش الحان که گویی می دهی الهام سلام ای مهربان مادر زدوریت پریشانم چرا مادر مرا با خود نبردی من چه غمخوارم مرا با خود ببر مادر چرا که من پشیمانم مرا نگذار در این دنیا بدون تو نمی مانم در نبود تو ای مادر ببین هر روز چه بیمارم غمم را با که گویم من که مادر رفت از دستم ************************ من چه گویم تا بفهمند آدما آنچه را گر بگذرانم روزها
نیلوفر ۱۳۸۱ |
|
+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 10:8 توسط نیلوفر | |
| سلام سلام به همه ی دوستای گل خود خود خودم این روزا دوباره بحث آبی قرمز بین دوستای گلم داغ داغ شده . میدونم که همه ی اینها همه اش فقط یک شوخیه ولی همین شوخیها همه چیزو دوباره واسم زنده میکنه فکر میکنم حدود ۷-۸ سال پیش بود که استقلال و پرسپلیس طی یک مساوی خسته کننده به جان هم افتادن و حسابی از خجالت هم در اومدن من هم یک استقلالی بودم ولی از اون موقع به بعد نفرت از هر دو تیم سرتا پای وجودم و گرفت و پس از اون شب که این شعرو گفتم دیگه فوتبال نگاه نمیکنم. رسم روزگار سلام ای مردمان خوب ایران شما دیدید جوانها را در میدان چنان بر جان خویش چنگال کشیدند که گویی تا به حال آدم ندیدند بگفتی آمدند بر توپ بکوبند نگفتی آمدند هم را بکوبند خدا داند که اینگونه وفا نیست خدا داند که رسم روزگار نیست شما که قدر یکدیگر ندانید شما رسم جوانمردی ندانید
|
|
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 19:11 توسط نیلوفر | |
| دوستی مهر و محبت مهربانی صلح عشق
هر سه با سه جمع گردد میشود شش راه عشق دوستی یعنی مهربانی صورت و معنای عشق مهر یعنی دوست داشتن در بر رعنای عشق گر محبت جمع گردد حاصلش عشق میشود مهربانی هم دو چندان از سر سودای عشق صلح بر پا میشود از بهر عشق لوطیان عشق خواهد شد هویدا بر دررسوای عشق نیلوفر۶/۵/۱۳۸۲ |
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 14:6 توسط نیلوفر | |